علی دادخواه
۱۴۰۳/۰۲/۲۴ ۱۳:۵۸ چاپ زمان مورد نیاز برای مطالعه: 15 دقیقه

گیل خبر/ علی دادخواه

 روایت اول : ایمان

بحث اعتصاب غذای یکی از زندانیان بود. اینهم از خاصیت قهوه است، به محض اینکه یک شاتِ آنرا فرو می دهی  به گلویت که رسید و مزه ی تلخش را حس کردی راه می افتی که انقلاب کنی ! . لنین بود که گفته بود :   " یک روزنامه به من بدهید انقلاب راه می اندازم " ما هم با یک دبل اسپرسو کار را می سازیم.

رو به مهندس کرد وگفت : " اتفاقاً یک چند روزی هست تو بیمارستانی که کار می کنم یه بیماری داریم که اصلاً و ابداً لب به غذا نمی زنه ."  مهندس با یه پوزخندی  گفت :" منظورت دیوونه خونه است دیگه" ولی او گوش نمی کرد ، حرفش رو  ادامه داد :"  براش برچسب زدن ، پزشکش گفته کاتاتونیا داره " . کنار دست مهندس ، دختری نشسته بود ،احیاناً دوستش بود ، همینطور که دود سیگار مهندس رو از صورتش دور می کرد گفت :" خب ! اشکالش چیه دکتر ؟!، رژیم گرفته..."  با نگاه خسته ای به دخترک نگاه کرد و گفت:" من پرستارم " و کمی ساکت شد‌ . بعد دستی به پیشونی بلندش کشید و گفت :" من کلاً از برچسب ها فراری ام. برچسب که بزنی روی یه آدم ، دیگه تبدیل میشه به یه شی ء  می تونی هر بلایی سرش بیاری". قلم را از روی کاغذ طراحی گذاشت روی میز و گفت :" خب ! اون بیماره ، کاتالوگِ....‌نه ! نه ! ....کاتالونیایه... نه! نه! .... اصلاً هیچی ، همون که گفتی آخرش چی شد ؟ "

  سفارش یک دم نوش داد. آخر تازه از شیفت آمده بود وخیلی خسته بود ، سیگاری روشن کرد و گفت :" کاتاتونیا ‌...می دونی ! خیلی ذهنم رو مشغول کرده ‌‌.‌مقاومتش برام خیلی تعجب آوره ‌ .حتی آب هم نمی خوره. از  این بدتر حتی چشماش رو هم باز نمی کنه . از بس که پلک هاش بسته مونده پشت اونا قِی زده . سه جلسه شوک هم گرفته ولی هنوز جواب نداده . همیشه با خودم می گم  آدمیزاد چیز عجیبیه.وقتی تصمیم بگیره کاری رو نکنه، دیگه حتی خودش هم حریف خودش نمیشه ‌.چه برسه به ما که عمراً بتونیم حریفش بشیم . " مهندس زل زده بود . انگار که می خواست چیزی بگه : " خب ! پس شما تو بخش تون بابی ساندز دارین " . پوکی به سیگارش زد و گفت :" آره ! بابی ساندزی که بهش برق زدن ! " نقاش گفت :" بچه ها خیلی کَرِه ام چی سفارش بدیم ؟ "

کله اش آونگ بود .با خودش فکر می کرد ، فردا صبح کار است، زودتر برود خانه و بخوابد‌.

 روایت دوم :تردید

"نمی خوای از ایران بری ؟ " دخترِ دوست داشتنی بود. چشم های قهوه ای ، موهای خرمایی با ترکیب صورتی که داد می زد میانه  ی دهه ی شصت است.  نگاهی به چشمانِ  دختر انداخت ، دردش گرفت . گفت :" کجا برم ؟ " دختر گفت :" ما پرستاریم ، هر جا بریم بهمون کار می دن ، تازه کلی هم درآمد داریم ، خیلی زیادتر از اینجا ، مگه نه ؟ " با صدای آرامی گفت :" آره " دختر گفت:" پس چرا ...."  .دستان دختر را گرفت، طوری که هرگز یادش نرود. بعد گفت :" خیلی ها رفتن می دونم. هر روز که می رم سر شیفت ، بحث این چیزاس،حالم اصلن خوب نیست،  دیگه هیچی برام مثل قبل نیست. آخه این چه وضعیه نمی دونی سر ماه که بشه ، کدوم از همکارا و رفقات رو دیگه نمی بینی ، یه دفعه می رن، انگار که هیچ وقت نبودن. اونهمه خاطره ، همش یه دفعه دود میشه می ره هوا.گاهی حس عجیبی بهم دست می ده . کنار عرق سردی که پشتم میشینه ، با خودم می گم :" خیلی احمقی که هنوز موندی ! " آره ، بقول یکی از رفقا دیگه موندن به حماقت احتیاج داره.می دونی، فقط وقتی با بیمارا مشغولم این حس نیست . نمی دونم تصمیمم درستِ یا نه ، ولی دلم می خواد تا آخرش بمونم . من کلاً آدم موندنم. " دختر نگران نگاهش کرد ‌ . سکوت زیبایی بود، شاید نام کوچک " تردید " همان سکوت باشد.


 روایتِ سوم : انتخابات نظام پرستاری

سی هشت نه سالی سنش بود.حدود چهارده سالی سابقه کار داشت و معروف بود که بغیر از پرستاری دوستان پر نفوذ و روابط خاصی دارد‌.  عموماً دور از جمع و تنها نشان می داد، با اینکه اهل بگو و بخند بود ولی از جمع  فاصله می گرفت . رویهمرفته تابحال اگر خبطی هم کرده بود  گند کارهایش در نیامده بود.

بخش که کمی خلوت شد، گَپ و گُفت های پشت ایستگاه پرستاری شروع شد‌. یکی گفت : " بچه ها هفته دیگه انتخاباته " اون یکی دیگه ‌گفت :"  نظام پرستاری تا حالا چه گلی به سرمون زده ؟ همه ی اینا فقط میخوان جیب خودشون پر کنن  " آن یکی دیگر گفت :" بالاخره که چی ! باید حق مون رو یه جوری باید بگیریم ، نمیشه که همش بدبین بود و غُر زد ، اینا هم زحمت خودشون رو می کشن ، کاری هم نتونن بکنن لااقل صدای ما رو به بالا دستی ها می رسونن"

ساکت بود. رو به او کردند :" اگه انتخابات برگزار بشه تو هم هستی ؟ " دستی بر سرش کشید ، گفت :" نه ! " همه در سکوت نگاهش می کردند،  ادامه داد :" آخرین باری که اینجا انتخابات برگزار شد یادتونِ چه بلبشوی راه افتاد ؟ "

آخرش رو هم متوجه شدین که چی شد ؟ اون یارو که سبیلش هی بگی نگی شبیه سیبیل سالوادور دالی یه ، عین ST دپرشن ، پرید وسط ،همه چی رو بهم ریختن،؛ بعدش هم  که مسئولیت یه جایی رو بهش دادن ، حتماً تصادفی بوده انشاله. " بین همه آنها که گوش می کردند ، یکی از با سابقه ها تند شد و  با آن چشمان درشتش به او نگاهِ تندی انداخت و گفت :" اینطوری نمیشه، چند روز پیش تو بیمارستان ما رئیس بیمارستان یه گروه فیلمبرداری آورده برای نمایش ، چند تا مرد رو راه انداخته تو بخش زنان ، پرستار بخش جلوشون رو گرفته که بیمارا و همراها خودشون جمع و جور کنن ، حجاب کنن.ولی رئیس بیمارستان ، هر چی دهنش بوده به پرستار گفته که به تو چه ربطی داره ... " احساس کردم باید چیزی بگوید ، یادِ آن جوانک پیک موتوری افتاد وسط حیات همان  بیمارستان. جملاتی از یک کتاب بیادش آمد :" اخلاق حرفه ای باید دقیقاً وقتی ما را راهنمایی کند که به ما گفته می شود وضعیت استثنایی است‌ . پس چیزی به نام " فقط از دستورات پیروی کنید " وجود ندارد‌. " ولی چیزی نگفت و ساکت ماند.آن پرستار باسابقه ادامه داد :" آخه ! تا کِی باید به این فلاکت ادامه بدیم ؟ همه دارن مهاجرت می کنن ،ببین تعرفه حق ماست، همون رو هم می بینی قطره چکونی می دن ‌‌.... " لحن صحبتش تغییر کرد :" می تونی یه متن برامون بنویسی ؟ دلم می خواد اون رییس حالیش بشه که رفتارش درست نیست. " خندید و گفت :" نه ! " گفت :" تو هم که همش می گی نه ! " جواب داد:" اون پرستاری که بهش توهین شده ، استخدامه ؟ " گفت :" نه !  در مرحله استخدام شدنه " ‌ .‌ " خب ! پس بهش بگو بهم زنگ بزنه یا پیام بده، اگه راضی بود مطلب رو منتشر می کنم " . از جایش بلند شد و ایستگاه را ترک کرد.ولی در فکرش بود که از جوان‌ترها در انتخابات صنفی حمایت کند.

 روایت چهارم: گروگان گیری


‍ داشتم فکر می کردم چقدر زیاد این جمله را می شنویم، ما طبقه فرودست تحت سلطه، که " ما اگر بخواهیم می توانیم آنها را از پا دربیاوریم.جمعیت ما بسیار بیشتر از آنان است،ما اگر متحد شویم چون سیلی آنها را در می نوردیم! آنها به ما و نیروی کار ما و مهارت ما نیازمند هستند.آن شکم گنده های ،تنبل و سودجو! " آری ! همیشه کسی هست که چنین‌سخنان سلحشورانه ای را با منطقی ظاهرا حسابگرایانه در مورد قدرت تصاعدی نفرات بخورد ما دهدولی نتیجه کار همیشه یکی است ، یا می مانیم و رنج می بریم یا می رویم باز رنج می کشیم.

به بیماران روانی پشت درهای بسته فکر می کنم.چهل بیمار در یک کرویدور با چند اتاق که حتی نگهبانی در آن نیست.چه چیزی باعث می شود آنان هرگز به فکر اتحاد با یکدیگر برای فرار از این زندان به ظاهر درمان گرایانه نباشند ،زندانی که جنون را به اسارت عقل کشیده است. این پرسشی است که سالها ذهن مرا بخود درگیر کرده است.در حالیکه بسیار پیش می آید که هر کدام از آنان بصورت انفرادی اقدام به فرار کرده باشد.شاید آنان بجای منطق پوچ دیالکتیکی که می گوید :" عزم های راسخ در شرایط معمول تنها می توانند با هم جمع شوند ولی در شرایط خاص قادرند تا بی نهایت در یکدیگر ضرب گردند" ! پذیرفته اند که آزادی ورهایی تنها در سایه فرار از دیگری و تکیه بر اراده خویشتن ممکن است.من مدتی است که به این نتیجه رسیده ام آنچه که بعنوان " اتحاد " و " برابری " و یا " برادری" بین انسان ها گفته می شود در مقابل " خشونت" ، " ظلم " و "تبعیض" درست مانند اخلاق و صداقت تنها یک فریب تاریخی برای دستکاری ذهن های حساس و تضعیف روح های قوی است.زیرا تاریخ بشر را نه اراده جمعی انسان ها بلکه تلاش ،بزرگ منشی،سماجت ،خودخواهی و البته غرور فردی عده ای ساخته است.

ولی نه !  ، یکبار پیش آمد که یکی از این هیولاها را دیدم. کشیک عصر بودم ، یکباره صدای شنیدن شیشه را شنیدم.دوربین را چک کردم ، آن مَرد بلند قد و تنومند را دیدم که دارد شیشه پنجره را می شکند. دویدم داخل راهرو و جلوی اتاق دیدمش . به خدمات گفتم کناری برود. بیمار پارچه ای را دور تکه ای شیشه پیچیده بود و شیشه به دست  پرید وسط راهرو و رفت طرف درب خروجی.به همکارانم اشاره کردم بروند داخل ایستگاه و در را ببندند. ولی آنها نگران من بودند. داخل نمی رفتند. بیمار هم که دو زن را یکجا دید بیشتر عصبی شد. حتماً با خودش گفته بود می تواند آنها را گروگان بگیرد تا بتواند فرار کند. رفت داخل ایستگاه پرستاری، من که رسیدم دیدم داخل اتاق پزشک ، تکه شیشه تیز را جلوی صورت همکارم گرفته . من را که دید آمد داخل ایستگاه ‌. آنوقت آن یکی همکار دیگرم را گرفت و جالب اینکه به من نزدیک نمی شد. بیمار دیگری پرید داخل و دستش را گرفت.  کشاکش ادامه داشت. و نگهبانی داخل بخش نبود. من سرش داد زدم که :" چی می خوای ؟ " گفت :" می خوام برم بیرون " گفتم : " باشه بیا برو" به خدمات اشاره کردم در را باز کند. دیدم امتناع می کند . سرش داد زدم و گفتم :"  با مسئولیت من در را باز کن بزار بره "

پرید توی راه پله ها، به همکارانم گفتم :" به نگهبانی جلوی بیمارستان رو بگین جلوش رو بگیرن " ولی کار به آنجا نرسید. بادیگاردها داشتن از بخش پایین می آمدند و داخل راه پله ها جلوی بیمار را گرفتند. من از پشت سر دنبالش می رفتم که ناگهان یادم آمد شیشه دستش دارد. داد زدم به آنها گفتم. ولی شانس آوردیم شیشه از دستش افتاده بود و دیر نشده بود. به ریاست سازمان [ نظام پرستاری ] پیام دادم و گفتم واتس آب را چک کند. شرح واقعه را برایش فرستاده بودم. ایشان هم بلافاصله پاسخ داد :" سلام و ارادت مشتاق زیارت . واتس آپ ندارم . بله ، ایتا و .... " کمی فکر کردم. من هم پاسخ دادم :" درود زیارت قبول.‌ من هم  ایتا و بله  ندارم." بعد شرح ماجرا را برایش پیامک کردم.ولی احساس کردم ارتباط بین ما قطع شده است.بله ! من واتس آپ دارم و ایشان ایتا ، انگار که به دو زبان متفاوت با هم صحبت می کنیم.

 روایت پنجم : استکهلم

وقتی آمد داخل اتاق، عصبانی بود ، پیرمرد سوار ویلچر را شناخت.‌حدود یک هفته قبل هم آمده بود. با پیرمرد  خوش و بشی کرد.گفت :" یادم هست اومده بودی " ولی جوان سخت عصبی و بیقرار بود.لهجه ای داشت شبیه بازیگران نقش سفرای انگلیس یا روسیه در این سریال های تاریخی تلویزیون .پیرمرد گفت :" بیمارستان حشمت آنژیو کردم و بعدش پام ورم کرده " گفتم :" چون دکترت اونجاست بهتره بری همون جا." جوان انگار که ناراحتی اش بیشتر شده گفت :" اونجا که اصلا نمی رم. باید پدرم سونو بشه احتمال DVT داره " تعطیلات عید بود . با خودش گفت :" این ساعت عصر و تو این تعطیلات که سونو نداریم " به جوان رو کرد و پرسید:" همکار ما هستین که اینقدر خوب اصطلاحات رو می دونین؟ " میخواست رابطه ای بین شان شکل بگیرد شاید جوان آرام تر شود.ولی او غرولندی کرد و درخواستش را تکرار کرد.

" سونوگرافی نداریم "

این را که شنید، دیگر خودش را کنترل نکرد.

" مگه اینجا بیمارستان نیست ؟ "

" بله ! بیمارستانه، ولی طبیعی که ما برخی خدمت ها  رو برخی روزها یا ساعات نداشته باشیم‌."

" اجازه بده بفرستمتون داخل پزشک اورژانس ببینه و ویزیت کنه شاید مشکل دیگه ای در کار باشه "

ولی جوان در دنیای خودش بود. عصبانی فریاد زد :" اصلاً اسمت چیه ؟  " نامش را شمرده گفت و از  جوان خواست مدارک پدرش را بیاورد و ماشینش را از جلوی اورژانس بردارد که راه را بسته بود.عصبانی  همینطور که بیرون می رفت گفت :" وظیفه ت رو انجام بده و با من بحث نکن ! "جوان که  بیرون رفت به پیرمرد گفت :" این چرا اینطوریه؟ " پیرمرد خجالت کشید. گفت :" پسرِ منه ، تازه از استکهلم اومده " به پیرمرد نگاه کرد با خودش گفت :" اینا  تو استکهلم هم چیزی یاد نگرفتن ! هر چند اونجا نمی تونن همچین رفتارایی بکنن" .

داخل اورژانس برای انجام کالر داپلر با یک جایی هماهنگ کردند و بیمار راهی شد. پول ویزیت هم نداد.