علی اکبر پورعلی انارکولی
۱۴۰۰/۰۴/۲۶ چاپ

صبحگاه با اندک نوری از پنجره ی آدینه بر صورتم پاشیده بود. آسیمه سر به سراغ گوشی رفتم، تا تورقی بر اخبار و صفحات و ... بزنم و پیام ها را وارسی کنم. خبر اول که بالا آمد دیگر دلیل آشوبم را دانستم، نوار مشکی در کنار عکس.

گیل خبر/ علی اکبر پورعلی انارکولی

دکتر حمیدرضای صدر عزیز...

آه از نهادِ خسته ام برخاست. یادم آمد خبری و صوتی احساسی از عزیزی دیگر بالا آمده بود که آرزوی سلامتی داشت برای فردی عاشق که فوتبال را عاشقانه می زیست و سینما را زنده گی می کرد...

البته پُر بیراه نبود که این خبر را دنبال نکنم، ترس از به واقعیت پیوستنش مرا از گوش سپردن به آن بازداشته بود مانند همه ی اخبار بدی که سرانجام واقعیت را به دنبال دارد نه حقیقت را...

راستی! کِی این پندار واقعی مان حقیقی می گردد، و حقیقت، رنگِ واقعیت... فقط خدا می داند...

دیگر باور کرده بودم که او هم خاطره ای شد از جنس نور، مانند همه ی خاطراتی که در این سالهای سخت و تلخ کرونایی ما را شکسته بودند و فاتحانه به‌ پیش می رفتند در گرفتن عزیزان مان، پازل های زندگی که یک یک برداشته می شوند و چه تلخ و اندوهناک ست این واقعیت...

photo ٢٠٢١ ٠٧ ١٧ ٠٩ ٣٩ ٢٤

ناخودآگاه سری به صفحه اینستاگرام خود میزنم؛

از حسرت بیست و دو ساله ی پدر تا کوچ نابهنگام عباس کیارستمی، رضا پورخانعلی، دکتر شهرام راهوار و خسرو آواز ایران و البته محمد علی خانِ کشاورز...اینها همه این سال ها رفته اند... راستی! این سالها چه‌ ها که بر سر ما نرفته است!

یادش بخیر! با برادر فوتبالی مان چه شب های فوتبالی که نداشتیم؛ از شنبه ها و یکشنبه های فوتبالی، مرور بوندسلیگا، لالیگا، لیگ برتر و کالچو...
از کالچو با بانوی پیر، شیاطین سرخ و مشکی تا الاغ های پرنده (کیه وو را می گویم یادتان که هست!) تا کالچو پولی... و سپس در کشاکش آن، قهرمانی ناباورانه ی آتزوری های بحران زده در ۲۰۰۶ و ضربه ی سر اعجاب آور زیدانِ دوست داشتنی بر سینه ماتراتزی چکمه پوش و پایان افسانه ی زیدان در مسطتیل سبز...

و البته نوید و امید دوشنبه ها و دیدن چهره بشاش و نقادانه ی عادل...

در تمامی اینها ما کنارت نشسته بودیم؛ من، اصغر، عادل و تمامی عاشقان و دوستداران مستطیل سبز...

استاد! کاش می شد جنابِ صدر، امیرخانِ حاج رضایی و عادلِ نازنین باز هم یک سمفونی نو فوتبالی بسازند و چقدر کیف کنیم از شنیدن عاشقانه های فوتبالی شان: از دست خدای دیگو، تا فریاد و آواز تاردلی و گروسو و ضربه سر زیدان ... کاش می شد!!

یادم می آید در مرور و خاطره بازی از ادوار جام جهانی و آن بازگشت ققنوس وار لاجوردی پوشان و قهرمانی شان در جام جهانی ۱۹۸۲ اسپانیا همواره به فریاد تاردلی و شادی، شور و شعف بعد از گل آن اشاره می کردید که پس از فتحِ نازی ها فِسانه ای شد در دل دوستداران فوتبال؛ کاش می شد با آن هیجانِ دستانت و شگفتی کلامت و اعجاز چشمانت بسانِ تاردلی یا همین گروسو! اینها را فریاد بزنی و ما باز تو را در شب نشینی ها گوش کنیم و حض ببریم...

یادم می آید جنابِ صدر، در وداع نابهنگام عباس کیارستمی نوشتید: " قرار نبود او انقدر زود ما را ترک کند..." ؛

حمیدرضا خانِ صدر! پس چگونه باور کنیم تو انقدر زود خود را از ما گرفته ای! از شب های کشدارِ فوتبالی تا نقدهای هیجان آورِ سینمایی و بیان شیوای زیبایی های زنده گی، رنج، تلاش و اُمید و اُمید و باز هم اُمید...

چه شیوا و جامع است این کلام: " زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست " ، نمی دانم هنرمندی فوتبالی بودی یا فوتبال دوستی هنرمند؛ چون بسیار سینما را دوست می داشتی و البته فوتبال را زندگی می کردی ، شاید مثل شاهکار اسکورسیزی در جدا مانده (Departed)، ترکیبِ هیجان برانگیز دی کاپریو و مت دیمن و فاصله ی قریب و غریب بین تَبهکار و پلیس؛ و در اینجا قهرمان بودن یا نبودن...

راستی! " بودن یا نبودن؛ مسئله این است... "

از عالیجناب حمیدرضا خانِ صدر آنقدر بر جای مانده است که برای من و برای نسلی که فوتبال را زندگی می کند و با فوتبال زندگی می کند خاطره ساخته باشی و در دل و جان همیشگی بمانی...ولی هیچکدام از اینها دلیل نمی شود که بازهم دل مان، این دلِ تنگِ ناماندگار بی سامان، برای یک انسانِ عاشق و متفاوت، یک نویسنده، منتقد سینمایی و مفسر فوتبالی، برای یک مردِ آزاده که سَرافرازانه نیستی را در آغوش کشید تنگ نشود...

بی تردید پایان تو پایان زندگی نیست چرا که مُدام اشاره به این نغز داشتی که " فوتبال " ، بخشی از زندگی نیست بلکه تمامی آن است و هنوز فوتبال ادامه دارد...

امّا اینک و اینجا، جای تو خالی ست و هماره جای تو خالی خواهد ماند برای تمام کسانی که تو را می شناختند و دوستت می داشتند...
و به درستی زین پس فوتبال و زندگی یک مفهومِ بزرگ و بی پایان کم دارد: مثلِ عالیجناب حمیدرضا صدر...

بی شک همیشه، تا همیشه تو در قلبِ عاشقان فوتبال و دوستداران ایرانِ جان خواهی ماند...

ولی حیفم می آید که باز نگویم جناب دکتر صدرِ نازنین:

۶۵ سالگی زمان خوبی برای رفتن نبود...

به قول استاد سایه:

شبم از بی ستارگی، شب گور
در دلم پرتو ستاره ی دور

آذرخشم گَهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت

بر سَرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پَرِ زاغ

مرغِ شبخوان که با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند

آهوان گم شدند در شبِ دشت
آه از آن رفتگانِ بی برگشت...

بیست و پنجم تیر ماهِ یکهزار و چهارصد

همرسانی کنید:

نظر شما:

security code