رویکرد مشترکی در امور سیاسی نداشتیم. او خواسته و ناخواسته درباد قدرت سیاسی حاکم بود و من مهجورو گوشه نشین. اوهمچنان آرمانگرا بود و من ریویزیونیست. اما نمیدانم چرا همدلی های بسیاری بین ما شکل میگرفت؟ اهل تکلف و ادا اطوارو اعمال قدرت و سختی رفتار اصول گرایانی که میشناسم یا از انان شنیده ام نبود. به راه خود باور داشت ومومن بود. بیشتر به رفیقی می مانست که میشد با او حرف دلت را با استدلال بزنی و او هم با دلیل و منطق با تو بگوید واز هیچ نهراسی . سادگی ، مهربانی و صفای ادمهای روستایی را داشت وهمزمان ، دانش و تجربه ای عمیق و ملی.

گیل خبر/ مومن صالحی



زمزمه آواز "کوچه" فرهاد رهایم نمی کند
کوچه ها باریکن دکونا بستس - خونه ها تاریکن طاقا شکستس
از صدا افتاده تار و کمونچه - مرده می برن کوچه به کوچه
حال و هوای دل هایمان خوب نیست.زمستان دارد سپری میشود اما امسال، سیاهی انگار، برای ذغال نمانده و روی دل گرفته ما نشسته .غم بر روح و جانمان سنگینی میکند . سرگشته ایم و همچون مرغ سر و بال کنده پر پرمی زنیم . نمیدانیم سر بر بالین چه کسی داریم؟ سالها باد کاشتیم و اکنون درحال درو کردن طوفانی سهمگین هستیم .
خدایا ، خواب طولانی ما را به پایانی خواهد بود وروزی چشم خواهیم گشود ؟ گوشهایمان را روزی شنوایی خواهد بود؟بهاری دیگررا شاد و خرم پیش رو خواهیم داشت ؟
بغضی در گلو دارم و چند روزی است که این بغض نمی ترکد .
اشک تا پشت دریچه چشمانم ، هجوم می اورد و اما در پشت کوچه چشم ،به دیوار غرورم بر میخورد وبا خیال اینکه مرد گریه نمیکند ، داخل راهروی گلویم خشک میشود .
ضرباهنگ زندگی در شهرمن، برای شیوع بیماری کرونا کند و آرام شده است .
کوچه ها در سکوتند ودر انها، پرنده هم پرنمی زند .دل همه گرفته ،در خانه ها حبس شده ایم و ازدر و دیوار خبر میبارد . خبرهای بد .
دل که غمگین باشد، شنیدن آواز دوره گردی تنها هم، ازآنسوی پنجره ، چشمانت را خیس میکند.
با دیدن اخبار یکسره از بیمارستانها و پریشانی مردم ، یاد دخترکم، آن سرو چمان نیکو سیرتم ،که درعنفوان جوانی ،در تند باد های بیرحم سرطان پرپرشد ودر آخرین لحظات زندگی خود، با مشکلات تنفسی ناشی از حمله سلولهای سرطانی به ریه ،جان شیرین خود ، به جان آفرین تسلیم نمود ، برایم تداعی میشود.
صبح که از خواب برمی خیزم ،سنگینی خبر، مرا در هم می پیچد.و بهانه میشود .بهانه برای شکستن بغضی سنگین. محمد علی رمضانی نماینده تازه انتخاب شده آستانه اشرفیه ،در بیمارستان فوت نمود.اشک و گریه مجالم را می گیرد و بارانی و بهاری میشوم.میدانستم که بیمار است و در حال درمان ، ولی اصلا گمان نمیکردم که چنین شود.
دس دس میکردم که التهاب روزهای بعد ازانتخابات تمام شود و دیداری خصوصی با او داشته باشم وتبریکی و مروری برای انچه که باور داشتیم وباید انجام میگرفت.اما نشد.
پیش ترها ،اقای دکتررمضانی را از دور می شناختم .ولی این چند ساله اخیر،حشر و نشری پیدا کرده بودیم .هم سن و سال بودیم . ساعت های طولانی با هم میگفتیم و میشنیدیم . از سیاست ، تاریخ ، فلسفه ، امور اجتماعی واقتصاد.
تحصیلات او دررشته تاریخ بود وبسیار اهل کتاب و مطالعه. در مطالعات تاریخی خود به بینشی نوین رسیده بود. گیلان زندگی نمیکرد و نزدیک هم که نبودیم، ارسال و مراسلات پیامها بین ما ادامه داشت.
رویکرد مشترکی در امور سیاسی نداشتیم. او خواسته و ناخواسته درباد قدرت سیاسی حاکم بود و من مهجورو گوشه نشین. اوهمچنان آرمانگرا بود و من ریویزیونیست. اما نمیدانم چرا همدلی های بسیاری بین ما شکل میگرفت؟ اهل تکلف و ادا اطوارو اعمال قدرت و سختی رفتار اصول گرایانی که میشناسم یا از انان شنیده ام نبود. به راه خود باور داشت ومومن بود. بیشتر به رفیقی می مانست که میشد با او حرف دلت را با استدلال بزنی و او هم با دلیل و منطق با تو بگوید واز هیچ نهراسی . سادگی ، مهربانی و صفای ادمهای روستایی را داشت وهمزمان ، دانش و تجربه ای عمیق و ملی.
مهارت شنیدنش بسیار بود و با صبوری فراوانی گوش میکرد .هیچگونه جزمیت حزبی و جناحی را دراو نمیدیدی.بر خلاف ظاهرسنگین و تیپ بخصوصی که درجناح خاصی قابل شناسایی است ،انعطاف داشت و تا هر کجای بحث میشد با او پیش بروی و خط قرمزی نشناسی.
اما بیش از همه ، خلق و خوی نرم و مهربانی او بود که در یادم مانده است و دلم را میسوزاند.
خبر داشتم که در آستانه اشرفیه برای نمایندگی مجلس در تلاش است و بر اساس عقیده ای که داشت فعالیت میکرد. تردیدی ندارم که حرص و ولع دنیا را نداشت وبرای جاه طلبی وارد این معرکه نشده بود.یقین دارم، دلش برای بهتر کردن زندگی تک تک کشاورزان و صیادان آستانه و کیاشهر، می تپید .چرا که نه ؟ چرا باید همه را به یک چوب راند؟ چرا ما هم دچار یکسو نگری و جزمیت شویم؟ محمد علی رمضانی از نسل پاسدارانی بود که تنها دراول انقلاب آنان را دیده بودم و دیگر خیلی کمتر پیدا میشوند.پاسدارانی که بسیار کتاب می خواندند و هریک درمحله و منطقه خود ،رهبر فکری بودند. از جنس رفقیانی که در گذشته داشتم و همان سالها پر کشیدند و رفتند و نماندند.خود او هم جانباز شیمیایی بود و خیلی هوای ماندن را در اینجا نداشت.
تجربه رفاقت و همسخنی با دکتر رمضانی در سالهای آخر عمرش، انهم در این زمانه افتراق خطوط سیاسی و فکری برایم بسیار بدیع و گشایشگر افقی جدید ازهمزیستی مسالمت آمیز درایران فردا بود. فردایی که همه ایرانیان با هرنگاه و نگرشی در ان جایگاهی دارند ومیتوانند باشند .همچون او بدون هر گونه فشاری ازعقاید خود فقط در پناه عقلانیت دفاع کنند و مخالف را تحمل ،و حتی دوستش داشته باشند .مرد میخواهد در قدرت باشد و یا در فضای قدرت ،ولی خاکی باشد وصمیمی.مرد میخواهد که در قدرت باشد ،ولی گوشهای خود را خوب باز کند وهمچنان بشنود . مرد میخواهد که همه مقدمات تعصب را داشته باشد ولی همه حقیقت را متعلق به خود نداند و پای درستی حرف مخالف خود نیز بماند. اینکه در گذشته او و من و دیگران چگونه بودند وبودیم و ازچه کوره راههای گذر نموده و چه فراز و فرودی داشته ایم مهم است، ولی مهمتر، امروزه روزی است که به نگاهی جدید ، بر فراز قله تجربه و پختگی رسیده باشیم .
محمد علی رمضانی اینک از میان ما رفته و ما سوگوار انسانی آزاده و معتقد هستیم . انسانی که جنس وجودیشان نایاب شده و درحسرت نبودنشان جا دارد و میشود بسیار گریست و افسوس خورد .
میخواهم همواره اخرین چهره او را درهنگام خداحافظی ها یش ،با لبخندی ملایم و چشمانی مهربان ، بیاد داشته و او را بخدا بسپارم. این نوشته که رو به اتمام است ،صدای استاد شجریان را گذاشته اند :
ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن خون ببار - درشبای تیره چون زلف یار - بهر لیلی چو مجنون ببار، ای بارون .
دلا خون شو خون ببار - برکوه و دشت و هامون ببار – به سرخی لبای سرخی یار، به یاد عاشقای این دیار ...

 

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code