به گزارش گیل خبر، آیت الله مهدوی کنی رئیس مجلس خبرگان رهبری، بعد از برگزاری مراسم ارتحال در حرم امام، دچار سکته قلبی و راهی بیمارستان شد. این خبر برای بسیاری که او را در این روز و در کنار دیگر سران کشور دیده بودند شوک آور بود. بعد از حضور آیت الله در بیمارستان و تلاش پزشکان برای بهتر کردن شرایط عمومی ایشان، بسیاری از شخصیت های برجسته نظام راهی بیمارستان بهمن شدند تا از سیاستمدار قدیمی ایران عیادت کنند. جایگاه برجسته آیت الله مهدوی کنی باعث شده است که این روزها همه نگاه ها به بیمارستان بهمن و خبرهای منتشر شده از بیمارستان باشد. به بهانه این ماجرا، به بازخوانی برخی از خاطرات آیت الله مهدوی کنی از قبل و بعد از انقلاب می پردازیم. ایشان، رئیس مجلس خبرگان رهبری و رئیس دانشگاه امام صادق(رع) است که خود عهده دار پست نخست وزیری بعد از شهادت شهید باهنر بوده است، در ادامه به برخی از خاطراتی که از زبان ایشان روایت شده، اشاره می شود؛ImageThumb2 *آیت الله کنی در خاطرات خود به فعالیت های خود و شخصیت های موثر انقلاب در زندان رژیم شاهنشاهی اشاره می کند و می گوید: در تقسیم کار قبل از اینکه آقایان دیگر بیایند، جارو کشیدن و تی کشیدن و حتی شستن توالت ها و ظرف ها تقسیم شده بود و ما انجام می دادیم؛ مثلا یک روز نوبت من و آقای هاشمی بود که این کارها را می کردیم. نوبت من همیشه با آقای هاشمی می افتاد. شیلنگ می گرفتیم و توالت ها را می شستیم، «تاید» می ریختیم و تمیز می کردیم، دستشویی ها و محل وضو را می شستیم، اتاق ها را جارو می کردیم، راهروها را تی می کشیدیم و ظرف ها را می شستیم. یک روز هم نوبت آقای لاهوتی و یک نفر دیگر بود و همین طور تقسیم می شد و دور می گشت. البته هر کسی لباس خودش را می شست و آن مشترک نبود. اما چیزهای مشترک را مشترک انجام می دادیم. آقای طالقانی و آقای منتظری اصرار داشتند کار کنند، ولی ما به آنها اجازه نمی دادیم. آقای طالقانی چون برایشان مشکل بود و سنشان از همه ما بیشتر بود و در همان زمان نزدیک به هفتاد سال، شاید هم بیشتر، سن داشتند. ناراحتی قلبی هم داشتند. من و آقای هاشمی و دیگران اصرار می کردیم لباس های ایشان را بشوییم. ولی ایشان اجازه نمی دادند. در تمام این مدت که با هم بودیم- که بیش از دو سال شد- ایشان لباس هایشان را در تشت حمام می گذاشتند و می ایستادند و با پاهایشان لگد می کردند. نمی توانستند چنگ بزنند. بعد هم می آمدند و لباس هایشان را خشک می کردند. بعد که آقای عراقی و دیگران آمدند، کار تقسیم غذا و سفره و اینها با آقای عراقی بود، چون ایشان سابقه داشت. ایشان سال های متمادی در زندان و از همان اول با مؤتلفه زندانی بود و کارهای فراوانی کرده بود. ایشان مرد فداکاری بود و نمی گذاشت دیگران کار کنند و بسیاری از کارها را ایشان انجام می داد. در ماه های رمضان تا صبح بیدار بود و کار می کرد و زحمت می کشید و حتی سفره را پهن و همه چیز را آماده و چای درست می کرد و بعد ما را برای سحری صدا می زد. ایشان چنین حالتی داشت که از دیگران بیشتر کار و به زندانی ها خدمت می کرد، رحمت الله و رضوانه تعالی علیه. در اعیاد مذهبی دور هم جمع می شدیم و اگر می توانستیم و اجازه می دادند، از بیرون چیزی می خریدیم و یا شیرینی و میوه و چیزهایی را که در وقت ملاقات آورده بودند، برای این شب ها نگه می داشتیم و دور هم جمع می شدیم. بعضی شب ها یکی منبر می رفت. گاهی یکی مدیحه می خواند و در ایام سوگواری عزاداری می کردیم. یادم هست یک شب دوستان معرکه گرفته بودند. آقای منتظری مرشد شده بود و آقای انواری هم بچه مرشد. آن شب، شب شادی بود، مخصوصا که آقای انواری با قامت رشید و بزرگش، بچه مرشد شده بود. آقای منتظری می گفت: «بچه مرشد! آن چیست که یکی هست و دو نمی شود یا دویی که سه نمی شود؟» آقای منتظری تا20 می گفت. من تا سه و چهار بلد بودم. اما ایشان تا20 می گفت که آن کدام بیست است که بیست و یک نمی شود؟ این هم شوخی ای که ما در زندان داشتیم. اینها مربوط به اجتماعاتی بود که داشتیم. یادم هست در شب های احیاء، دوستان منبر می رفتند و قرآن سر می گرفتیم، یا ایام محرم شب تاسوعا و عاشورا، روضه خوانی داشتیم.

*در زمان ارتحال حضرت امام خمینی (ره) بنده برای معالجه به لندن رفته بودم و وقتی خبر فوت امام (ره) از رادیو پخش شد، از نزدیک مشاهده کردم که خبرنگاران و اصحاب رسانه عزم خود را برای سفر به ایران جزم کرده بودند تا بتوانند حواشی خبر ارتحال بنیانگذار انقلاب را پررنگ کنند اما با تعیین حضرت آیت الله خامنه ای به رهبری انقلاب اکثر خبرنگاران از سفر به ایران منصرف شدند.

*مهندس مهدی بازرگان در اوایل انقلاب خطاب به روحانیت گفته بود: بروید و محراب های خود را حفظ کنید که بنده به وی پاسخ دادم شما بودید که در مسجد هدایت از علما خواستید محراب ها را ترک کنند، بدانید ما دیگر به محراب بر نمی گردیم، البته همچنان پایبند به مسجد و محراب هستیم. (این گفته آیت الله مهدوی کنی خنده اعضای خبرگان رهبری را به همراه داشت.)

*در اوایل انقلاب در کمیته انقلاب بودم و محافظان بنده اسلحه های خود را از ماشین بیرون می آوردند، به آن ها گفتم چرا اسلحه های خود را به مردم نشان می دهید، ما هر چه داریم از مردم است و باید با این مردم با محبت برخورد کرد.

*در زمان جنگ بنده طی ماموریتی به دزفول رفته بودم، کودکی زیر آماج گلوله به خود جمع شده بود و زمانی که برگشتم، این موضوع را با امام مطرح کردم که ایشان پس از شنیدن این موضوع بسیار گریه کردند.

*زمانی که بنده در شورای انقلاب و دولت موقت حضور داشتم، این دولت مستقیما از امام راحل دستور می گرفت و ایشان تنها بر کار ها نظارت نمی کردند، بلکه مسائل را بیان و راهنمایی را انجام می دادند و در واقع به صورت جدی وارد میدان می شدند.

*پس از پایان دوره مسئولیت در شورای انقلاب و تشکیل مجلس شورای اسلامی، اعضای شورای انقلاب - آنهایی که باقی مانده بودند - قرار گذاشتند که یک جلسه دوره ای داشته باشند. البته آیت الله طالقانی از دنیا رفته بودند، آقای مطهری هم شهید شده بودند، ولی بقیه بودند.

این جلسه، دوره ای بود، گاهی منزل ما بود، گاهی منزل آقای معین فر بود و یکی دو جای دیگر. یک روز هم نوبت به منزل آقای بنی صدر رسید. ایشان آن موقع، رئیس جمهور شده بود. یکی از شب ها که ما در آن جلسه حاضر شدیم، در همین دفتر رئیس جمهوری فعلی بود که بنی صدر و خانواده اش اقامت داشتند؛ همان ساختمانی که الان دفتر ریاست جمهوری هست که بعد هم آیت الله موسوی اردبیلی آنجا سکونت داشتند و کارهایشان را انجام می دادند، بنی صدر ما را دعوت کرد و ما هم رفتیم.

آن شب برخلاف شب های قبل، چند نفر از آقایان تشریف نیاوردند از جمله: دکتر بهشتی، آقای باهنر، آقای هاشمی رفسنجانی و آیت الله خامنه ای. از معممین این چهارنفر تشریف نیاوردند ولی بنده و آقای موسوی اردبیلی و چند نفر دیگر از آقایان غیرمعمم شورای انقلاب شرکت داشتیم. بنی صدر معمولاً خوب پذیرایی می کرد. آشپزهای نخست وزیری هم آنجا بودند و غذا درست می کردند. غذاهای رنگارنگ و متنوع درست می کردند. ما از بنی صدر دو مهمانی دیدیم؛ یکی در اینجا و یکی هم مثل اینکه منزل خواهرش در خیابان دکتر شریعتی بود که در آن خانه هم پذیرایی شایانی کرد.

بالاخره این چهار نفر آقایان تشریف نیاوردند. بنی صدر در انتظار بود؛ گاهی جلوی در می آمد، گاهی تلفن می کرد، ناراحت بود و می گفت شام دیر شده، ولی آقایان نیامده آند. بالاخره بعد از چند بار که تلفن زد و بیرون رفت و آمد، ناراحت شد و با عصبانیت گفت: «نیامدند که نیامدند! همین این دو نفر روحانی ما را بس».

تا این حرف را زد، خدابیامرز مهندس بازرگان گفت: «آقای بنی صدر! دلت را به این ها هم خوش نکن، اینها هم با آنها هستند. این آخوندها را من تجربه کرده ام، تو که یک آخوندزاده هستی این آخوندها را خوب نشناخته ای، این آخوندها در مواقع حساس همه شان با هم می شوند.» من گفتم آقای بنی صدر! مسئله واقعاً همین طور است. مهندس بازرگان بهتر ما را می شناسد. آمدن ما در اینجا مفهومش آن نیست که ما با آنها مخالفیم، ما اصلاً اطلاع نداشتیم که آنها نمی آیند، به ما نگفته بودند والا در مواقع خاص همانطور که مهندس بازرگان گفت ما با هم هستیم.