سعید فرجی پور
۱۳۹۴/۰۸/۰۵ ۱۴:۲۳ چاپ
گیل خبر/ سعید فرج پور  شکی نیست که قدرت،عمدتاً در طول تاریخ از محبوبیت چندانی برخوردار نبوده است.این مهم بواسطه مجموعه ای از عوامل در تاریخ کشورمان بوقوع پیوسته و چون اساسن قدرتهای شکل گرفته حاصل برهم کنش اراده عمومی نبوده است،بخش بزرگی از جامعه به آن بدبین و عملکرد آن را محفلی،خانوادگی و در بهترین قضاوت گروهی ارزیابی می کند. از طرفی همین کانونهای قدرت برای ثبات خویش،عمدتن در سه رویکرد با حوزه عمومی جامعه وارد کنش شده اند :یا سیاست کرده اند(که به دلیل عدم برخاستن از اراده عمومی مورد عنایت قرار نگرفته است)یا تنبیه و یا تطمیع.(همان سه رکنی که دکتر شریعتی از آن با عنوان زر و زور و تزویر یاد می کند).بسامد و تکرار این نوع رویکردها از سوی قدرتهای سیاسی در تاریخ کشورمان به پدیده ای سمج،غیرقابل تغییر و اتفاقن پویا دامن می زند که تعبیر نگارنده از آن ((فوبیای قدرت است)). این پدیده در برخی بزنگاههای تاریخ کشورمان نیز دست از سر سرنوشتمان برنداشته و خود به عاملی مهم در نهادینه شدنِ استبداد و مطلقه شدن قدرتها بدل شده است.لااقل در دو فراز از تاریخ کشورمان یعنی نهضت مشروطه و نهضت ملی شدن صنعت نفت این فوبیا نقش مهمی در فروپاشیدن ترکیب مردمی قدرت سیاسی داشته است.هر چند ظهور رضا شاه از دل نهضت مشروطه را حاصل ناامنی و هرج و مرج و فروپاشیده شدن استیلای قدرت مرکزی بر سراسر کشور می دانند اما از طرفی تنزه طلبی بسیاری از گروههای اجتماعی و حتی برخی از اقشار مرجع جامعه را در شکل گیری استبداد رضاخانی نمی توان نادیده گرفت. کناره گرفتن از قدرت و رعایت فاصله بهداشتی و عدم تعامل مستقیم با آن که بی توجه به ماهیت قدرت از سوی جامعه همواره دیده می شودهرچند ریشه تاریخی دارد اما تکرار لاینقطع آن در تاریخ تحولات کشور نشان از یک باور روانی لاعلاج در جامعه دارد،باوری که بخشی از عوامل تنها ماندن بهترین فرزندان این مرز و بوم در عرصه قدرت را شکل می دهد و سرنوشت مردان بزرگی چون قائم مقام،امیرکبیر،دکتر مصدق و سید محمد خاتمی از همین فوبیا سرچشمه می گیرد. باید اندک اندک جامعه را برای پاسخ به برخی از پرسشها در این زمینه آماده نمود.این پدیده سمج چون سدی جلوی هرگونه تعامل و مطالبه محوری و نقد صریح و ساختاری قدرت را از جامعه باز ستانده است و ایجاد چنان شکافی بین دوطرف نموده که تعاملات طرفین را در دو وجهِ بسته بندی شده ی متصلب سامان می دهد:یا سرسپردگی محض و یا رادیکالیسم. شاید فرایند اصلاح طلبی راه سومی باشد برای مواجهه با قدرت و خلق گفتمانی واسط که علاوه بر سقوط نکردن در آغوش قدرت تعامل و گفتگوی خود را با آن قطع نمی نماید اما همانطور که در تجربه تاریخ دو دهه اخیر کشورمان دیده می شود همین گفتمان نیز از آسیبهای این فوبیا مصون نبوده است چنانکه جامعه پس از یک حرکت شورانگیز در به قدرت رسانیدن اصلاح طلبان عملن از آنها کناره می گیرد و مجموعه راهبری پروژه را در قالب تصمیم گیری و تصمیم سازی ها به چند حلقه روشنفکری و تکنوکراتهای متصل به آنها وامی گذارد.آن فاصله بهداشتی را رعایت می کند تا در صورت سرزدرن خطایی احتمالی بتواند در موقعیت منزه خود قرار گرفته به تعمیق شکاف با آن بپردازد.شناخت این پدیده توسط کنشگران جامعه خود به عاملی مهم برای عدم مشارکت در این حوزه ها شده و اثرِ کمپلکسیِ پدیده(( فوبیای قدرت)) را به نمایش می گذارد به گونه ای که نخبگان به واسطه مشاهده این تنزه طلبی روانی میل خود را نسبت به قرار گرفتن در محور مبارزات اصلاح طلبانه از دست می دهند و عرصه آنقدر خالی از گفتمانی واسط باقی می ماند تا شکاف بین قدرت و جامعه به رادیکالیزم منتهی شود. پرسش اینجاست که آیا قدرت فی نفسه فاسد است یا فسادبرانگیز؟آیا قدرت فی نفسه فاسد است یا در تضارب با عدم پرسشگری و مطالبه محوری به سمت فساد می گراید؟آیا فرونهادن قدرت به کار خویش و فاصله گرفتن از آن بر عمیق تر شدن ریشه های تمامیت خواهی دامن نخواهد زد؟ آیا فرزندان اصیل جامعه با درک این تنزه طلبی و فوبیای مزمن نسبت به اهالی قدرت(حال هرکه می خواهد باشد)انگیزه ای برای قرار گرفتن در این موضع خواهند داشت؟ پایگاه گیل خبر: انتشار مطالب خبری و یادداشت های دریافتی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه ای منتشر می شود.
همرسانی کنید:

نظر شما:

security code