اینستانوشت سید حسین رضویان؛
۱۳۹۸/۰۹/۱۰ چاپ
گیل خبر/ سید حسین رضویان از فعالان رسانه ای و مذهبی در صفحه اجتماعی خود نوشت: چند شب پیش تو پمپ بنزین یکی از همشهری ها من رو دید و گفت: فلانی در مورد این روزها و گرونی بنزین هم بنویس! نگاهش کردم و گفتم: همه چیز قطعه، وصل شد چشم می نویسم، گفت: پس منتظریما و خداحافظی کرد و رفت حساب یه باک بنزین شده بود 120 تومن! این پا اون پاکردم، تو فکر گرونی سوخت و معیشت مردم و بی خیالی و بدجوابی و به کجا داریم می ریم ما و اینا بودم که ماشین عقبی چراغ زد آقا برو خیلی وایستادی! برای همین کارت رو دادم دست کارگر پمپ بنزین تا به حسابم سَرَک بکشه و پول رو ازش برداره! وقتی کارت و رسیدُ داد دستم ماشین رو روشن کردم پیچیدم تو خیابون و اومدم سمت میوه فروشی تا یه مقدار میوه بخرم طعم نارنگی رو همیشه دوست داشتم اونها پرتقالهای میانه رو اَن، ده پونزده تاشون رو جدا کردم و ریختم توی پلاستیک، خانمی جلوتر از من داشت خریدش رو حساب میکرد، مغازه میوه فروشی مستطیلی و کوچیک بود، دورتادور ردیف اول میوه ها چیده شده بودن و ردیف بالایی هم پر از بطری های آبغوره و سرکه بود فکرم درگیر بود، درگیر حرفهایی که تو گلو موند ،درگیر آینده بنزین که سه تومنی شد ، درگیر فقر فزاینده، درگیر فلسفه حق و فلسفه ارزش! تا اینکه چشمم افتاد به یه بطری که روش نوشته بود آبِ تاریخ! چشمام رو مالوندم و دوباره خوندم؛ آبِ تاریخ! خیلی تعجب کردم برای همین بدون اینکه جلب توجه کنم جلوتر رفتم و با دقت از نزدیک روی بطری رو خوندم، نوشته بود آبِ نارنج، پوزخندی زدم و بی مقدمه بلند گفتم: با خودم فکر میکردم آب تاریخ چیه که شما می فروشید نگو آب نارنجه!میوه فروش خندید،خانم جلویی کیسه های میوه اش رو برداشت و گفت: حالا دیگه هیچ چیز بعید نیست! نمیدونم شاید راست می گفت! از میوه فروشی که بیرون اومدم آروم با خودم زمزمه می کردم: کبریت های سوخته هم روزی،درخت های شادابی بوده اند مثل ما که روزگاری می خندیدیم... #سیدحسین_رضویان

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code