نسخه موبایل
مرداد ۱۷, ۱۳۹۷ 372935 خبر
کمیل فتاحی

داداش «کایکو» و کارت خبرنگاری !/ طنز

یکدفعه فکری به ذهنم رسید، با احتیاط کارت خبرنگاری را که پرس شده و تازه بود از جیب سمت چپ پشت شلوارم بیرون آوردم و عین داداش کایکو رو به جماعت گرفتم و با صدای بلند گفتم : این علامت حاکم بزرگ میتی کومانه – فورا زانو بزنید.

گیل خبر/  کمیل فتاحی 

 

علاقه من به داداش کایکو به سالها قبل باز می گشت. زمانی که همراه برو بچه های مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومان به روستاهای محروم ژاپن می رفتند ظلم و بی عدالتی را ریشه کن می کردند.
ما هم که عشق آرتیست بازی بودیم، هر جمعه با بچه های محل دور هم جمع می شدیم و نقش شخصیتهای کارتونی را بازی می کردیم.
از همان موقع دلم می خواست برای یکبار هم شده نشان مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومان را از نزدیک ببینیم و اگر پا داد بعکسی به یادگار بگیرم.

گذشت و گذشت تا چند سال قبل که برای کار به ژاپن مهاجرت کردم، یکروز اتفاقی داداش کایکوی واقعی را در مراسم افتتاح یک فروشگاه محصولات دامی در توکیو دیدم.
بعنوان خبرنگار، مشغول تهیه گزارش از محصولات لبنی گاو و گوسپند بود و دستمال قدرتش را دور گردن آویخته و با آن عرق جبینش را پاک می کرد.

رفتم جلو : داداش کایکو خودتونید، چطوری مرد بزرگ…؟
کایکو : سلام، مرسی عزیزم، بجا نیاوردم؟
گفتم : من از طرفدارای واقعی و شمام…

و بعد از خوش و بش، پرسیدم : داداش مگه از عالیجناب میتی کومان جدا شدید؟
گفت : نه – زمونه عوض شده و من بعنوان خبرنگار واسه اعتلای آگاهی و کاهش فاصله طبقاتی و گسترش راههای برون رفت از پیچ های تند تاریخی در مقاوم سازی توده مردم نسبت به کوتاهی دولت در کاستن گرانی ها و فشارهای ناشی از بیشعورهای بین المللی، واسه شبکه دو تلویزیون ژاپن گزارش می گیرم …
صبح به صبح می ریم دنبال خبر و تا قبل ساعت ۳۰ : ۲۰ هرچی ضبط کردیم میبریم پیش رئیس – اونم هر گزارشی که تپل تر باشه از تلویزیون پخش میکنه.
درازای هر گزارش هم، بنابه تعرفه شبکه، مبلغی دستمزد بهمون میدن.
ببین توی اینکار پول نیست، اما لذت بخشه.

گفتم داداش آخر نشد ما علامت مخصوص حاکم بزرگ و ببینیما؟

لبخندی زد و گفت اونو که امانت دادیم موزه لوور، الانم کلی بازدیدکننده داره.
ولی عکسشو تو گوشیم دارم. یخورده رنگ و لعابش پریده، ولی اگه باطری نیم قلم بندازی توش عین ساعت کار میکنه.

کایکو پیر شده بود و از اینکه می دیدم آن اسطوره ی قدرت و شجاعت و عدالتخواهی، خبرنگاری روزمزد شده و از ماست و دوغ گزارش تهیه می کنه، غصه ام گرفت.

بعد از خداحافظی تصمیم تاریخی مهمی گرفتم و رفتم دنبال حرفه خبرنگاری تا من هم ادامه دهنده راه داداش کایکو باشم.
صبح فردا جلوی باشگاه خبرنگاران جوان واحد مرکزی ژاپن بودم.
فورا ثبت نام کردم و دو روز بعد اولین پروژه کاری رو با تهیه گزارشی از سطح شهر اوزاکا شروع کردم.
با افتخار کارت خبرنگاری رو سنجاق زدم به سینه و رفتم سراغ یکی از شهروندای اوزاکایی…

سلام، برامون بفرمایید بنظر شما مهمترین راه برون رفت از بحران های ناشی از حملات اتمی آمریکا به ژاپن چیه؟

مرد نگاهی بهم انداخت و گفت : شما خبرنگارا خلاصه نمی خواهید یه کار آبرومند واسه خودتون دست و پا کنید.
خجالت نمی کشید ملت ژاپن صبح تا شب دارن جون می کنن چرخهای اقتصاد کشور رو به حرکت دربیارن، اونوقت شما صبح تا شب الاف – یا دارید چک چک عکس می گیرید از در و دیوار – یا یه کاغذ و مداد دست گرفتید فرت و فرت مزخرف می نویسید.
ببینم بابت این کارا پولم می گیرید لابد؟
آخه اینم شد کار …
برو آقاجان برو بودای بزرگ روزیتو جای دیگه حواله کنه.

مبهوت ماندم و خشکم زد.
اگه الان در کشور خودم بودم حتما همه با احترام به این حرفه نگاه می کردند.
واقعا این تصور غلط نسبت به خبرنگاری ناراحت کننده بود که نویسندگی شغل نیست و چون دستمزد کمی می گیرند، بیکارند!

با خودم فکر کردم باید سراغ یک سوژه پرخطر و ویژه بروم، بلکه ثابت کنم خبرنگاری در خونم جریان دارد و لیاقتم بیش از اینهاست.
فورا برگشتم خانه و شلوار شیش جیب و کاپشن پلنگی کهنه ای پوشیدم و سیم میکروفن را زیر پاچه ی شلوارم جاساز کردم و سرش را از کنار جیب شلوار کشیدم داخل آستین کاپشن و همانجوری پنهانش کردم.
مقصدم محله ی خطرناکی در جنوب شهر ناکازاکی بود که بخاطر وقوع انواع جرائم و ناهنجاری های اجتماعی زبانزد خاص و عام بود و فجایعی از قبیل قتل، جراحت های مادام العمر و قطع عضو با سلاح سرد، دعواهای قبیله ای، مردم آزاری، سرقت مسلحانه، اسیدپاشی، استفاده از ضربات قمه در بازگشت مجدد قاتل به صحنه قتل، فروش موادمخدر با خدمات پس از فروش، کلاهبرداری بانکی از طریق هک کامپیوتر و موبایل، فعالیت گسترده باندهای سرقت اعضای بدن، حلق آویز کردن قمارباز بازنده و ناتوانی در پرداخت مبلغ شرط بندی و… این شهر را به شهرت جهانی رسانده بود.

یکساعت بعد درحالی به مقصد رسیدم که عین فیلم بعد از ظهر سگی داخل یک خانه ویلایی، پسر خردسالی ماده گربه همسایه را گروگان گرفته و کل خانواده اش را با TNT ترکانده بود.
از صبح ۱۷ نفر آش و لاش و غرق خون کف آسفالت افتاده بودند و شاهدان عینی می گفتند آمار دقیق مجروحین و کشته ها بسیار بیشتر از چیزی است که دیده می شود.

با احتیاط سراغ پیرزن کهنسالی رفتم که لباس سنتی ژاپنی به تن داشت و نوک دشنه از زیر کیمینو زده بود بیرون – کنار در خانه اش روی چارپایه نشسته و شفید و جعفری محلی پاک می کرد.

خیلی ریلکس پرسیدم مادر جان شنیدم اینجا همه ی خونه ها مرکز فروش و عرضه کلی و جزئی مواد مخدر روان گردان، جسم برگردان و ریلکس کننده های ۲۴ ساعته هستند. آیا شما این موضوع را تکذیب می کنید؟

زن به چشم خریدار نگاهی به سرتاپای وجودم انداخت و با صدای دو رگه ای گفت : گرد و خاک میخوای؟

با تعجب پرسیدم گرد و خاک!!؟؟

گفت : چند گرم پنجره خوب مونده برام – میبری؟

گفتم : جان!!!!

گفت : چند سر پنیر کارتو راه میندازه؟

گفتم : پنیرررر!!! متوجه منظورتون نمیشم مادرجان، مگه اینجا در و پنجره و پنیر هم می فروشید.

یکدفعه لحن و رفتار پیرزن عوض شد و طوری که انگار از شایستگی ام برای به قتل رسیدن مطمئن شده باشد، گفت : فورا گم شو پی کارت، اینجا ول بچرخی زنده نمیزارمت جوجوی من …

فهمیدم یک درصد هم اگر تهدیدش واقعی بوده باشد، اصلا عاقلانه نیست جوابش را با بی احترامی بدهم و پی کارم نروم – هرچه باشد نود سال عمر کرده و احترامش به جوانترها واجب بود.

فورا راهم را کج کردم – در همان حال فکر پنجره و گرد و پنیر بودم که ناگهان صدای هولناک انفجاری در محل پیچید.
از شدت وحشت تکان شدیدی خوردم که باعث شد میکروفن از گوشه ی کاپشنم لیز خورده و با سیم از آستینم آویزان شود.
با ترس و لرز برگشتم به اطرافم نگاه کنم که متوجه شدم دو نفر به شکل سامورایی های فیلم هفت سامورایی، با شمشیرهای نوک تیز فولادی گلاویر شده اند و دورتر چندنفر با آر پی جی F900 آنها را نشانه رفته اند.
اما متاسفانه لیز خوردن میکرفن از آستین کاپشنم آنقدر تابلو بود که فورا لو رفتم و همه فکر کردند جاسوس و خبرچین مخفی پلیس ام.
ظرف چند ثانیه از زمین و آسمان محاصره شدم و طرفین دعوا هجوم آوردند به سمتم و چندنفر هم از روی سقف خانه روبرو، موشک های HX300 خود را نشانه رفتند سمت صورتم.

مردی که از ظاهرش معلوم بود گنده لات ناکازاکی است و با هیکلی پنج برابر هیکل داداش کایکو – موهایش را دم اسبی بسته بود، به ناگه جلوم سبز شد و با صدای خشدار پرسید : اینجا چه غلطی می کنی جوجه اردک – میخوای یه تیر بزنم اونجات از اونور بزنه بیرون؟

یک لحظه محاسبه کردم و دیدم مرگ زجرآوری خواهد بود اگر به دست این افراد بی فرهنگ در خاک غربت بمیرم.
مخصوصا که هنوز نتوانسته بودم شایستگی خودم را در حرفه خبرنگاری اثبات کنم و یخورده برای جوان مرگ شدن حیف بودم.
چه باید می کردم.
حتی اگر هلی کوپترهای ناتو از زمین و زمان می رسیدند، بازهم نمی توانستند از دست این سامورایی های آدمکش و زبان نفهم نجاتم دهند.

در همین گیر و دار، یکدفعه فکری مثل برق از ذهنم گذشت.
با احتیاط کارت خبرنگاری ام را از جیب پشت شلوارم بیرون کشیدم و رو به جماعت خلافکار گرفتم و با صدای بلند فریاد زدم : این علامت مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومانه – یالا فورا زانو بزنید.

سردسته لات ها که عین زرشک سرخ شده و جا خورده بود – با استرسی که در کلامش موج می زد و راهی برای پنهان کردن ترسش نداشت، آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزان و ملتمسانه گفت : نه … امکان نداره … دارم خواب می بینم … بگو که راست نمیگی؟
بعد با اشاره انگشتش، همه ی اهل محل اسلحه های سرد و گرمشان را زمین انداختند و در مقابلم زانو زدند.
خلاصه آن روز قائله ختم به خیر شد و هرطور بود جان سالم به در بردم.

آن شب از به خاطر آوردن ماجرای پیش آمده، اسهال گرفتم و تا ساعت ۵ صبح ۱۷ مرتبه از دستشویی خانه بازدید کردم – که این یعنی به دنیای خبرنگاران حرفه ای ژاپن راه یافته بودم.

از آن روز به بعد فهمیدم شاید نتوانم راه داداش کایکو را ادامه داده و مانند او از محصولات گاو و گوسپند گزارش های خبری برای آگاهی طبقات محروم تهیه کنم، اما، شجاعت رفتن سراغ سوژه های خبری خطرناک را داشتم و در این میان کارت خبرنگاری هم عین علامت مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومان، بیش از همه به دردم می خورد.

کانال تلگرام گیل خبر
نظرات
انتشار نظرات در پایگاه گیل‌خبر به معنی تائید آن نیست. گیل‌خبر نظرات حاوی توهین و افترا و با حروف غیرفارسی را منتشر نخواهد کرد.

ثبت نظر ممکن نیست.